تبليغاتX
سرنوشت

به اين جمله كه " مهم نيست ديگران در مورد ما چي فكر كنند، مهم اينه كه خودمون در مورد خودمون چي فكر كنيم" خيلي خيلي زياد اعتقاد دارم و بخش بزرگي از زندگيم روي اين جمله مي چرخه. شايد تنهايي امروزم هم بي دليل با جمله بالا نباشه چون فقط خودم اين تنهايي رو دوست دارم. و اينكه قضيه پايين رو توي دفتر قديميم جرئت نكردم بنويسم واسه اينجا نوشتنش هم دو به شكم چون خوشم نمياد كسي فكري در موردم بكنه ولي اولاً کسی این مطالب رو نمیخونه و ثانیاً " مهم نيست ديگران در مورد ما چي فكر كنند، مهم اينه كه خودمون در مورد خودمون چي فكر كنيم"!!!!!

ديشب داشتم فيلم سه در چهار رو نگاه ميكردم، توي يه تيكه اش علي صادقي به اون يكي پسره ( اگه اشتباه نكنم كيوانه اسمش) گفت كجا ميري؟ جواب داد ميخوام برم جزوه بگيرم. علي صادقي رو به خالش گفت: امروز ميرن جزوه ميگيرن و فردا ازدواج و از اين چيزا. كيوان گفت چرا چرت و پرت ميگي. آخراي بحث وقتي كيوان داشت ميرفت علي صادقي بهش گفت بالاخره نگفتي اسم جزوه ات چيه؟

اين جمله آخري عجيب منو در گير كرد " اسم جزوه ات چيه؟"

وقتي دبيرستان بودم عين خيلي از بچه هاي ديگه ميگفتم اگه كلاس ها مختلط بود چه قدر خوب ميشد. به قول فيلم تاكسي وقتي پسر بچه هستيم خيلي آرزو ها توي ذهنمونه ولي وقتي بزرگ ميشيم ميفهميم اوني كه ميخواستيم اوني نيست كه الان ميخواهيم. حكايت منم همينه. از وقتي اومدم دانشگاه دروس عمومي و پايه و آزمايشگاه كه خوشبختانه مختلط نيست دروس تخصصي هم كه اگه استاد مورد نظر من كلاس غير مختلط داشته باشه همون غير مختلط رو ور ميدارم. عين ترم قبل كه برنامه سازي پيشرفته ورداشتم. اين جوري هم من راحتم هم استاد و هم دخترها. درسته شايد سطح علمي كلاس مختلط بالاتر باشه ولي اين جوري اگه كسي شوخي كرد آدم راحت ميخنده، با استاد راحت تره، اگه يه مطلبي رو نفهميديم همه نميفهميم و استاد مجبوره دوباره بگه ولي توي كلاس هاي مختلط مخصوصاً توي رشته ما، ما پسرها در اقليت هستيم و نميتونيم چيزي بگيم. توي اون كلاس ها آدم هر جا كه خواست ميشينه استاد خيلي راحت بدون هيچ ترسي شوخي ميكنه (يكي از استاد ها ميگفت توي كلاس مختلط نميشه شوخي كرد چون سريع بهشون بر ميخوره و بايد خر آورد و باقالي بار كرد) اما به يمن تناسب جنسيتي رشته ما هر ترم دو تا كلاس فقط براي دخترا ميذارند و دوتا هم مختلط تازه نمونه اي از مختلطش هم قبلاً مثال زدم.خيلي از قضيه پرت نشم... گفت: "اسم جزوه ات چيه؟ "

تا حالا از دختري جزوه نگرفتم و نخواهم گرفت خوشم نمياد از دختري خواهش كنم، اما اين ترمي كه گذشت يه بار پنج شنبه بود سر ساعت اول كلاس الكترونيكي مثل هميشه من و يكي از بچه ها رديف سوم نشسته بوديم (اون ساعت در بهترين حالت و شلوغ ترين وقت حداكثر6 تا پسر بوديم و مابقي دختر) چون مثل هميشه رديف جلوي رو دخترا اشغال ميكنند (اين خوبه سر منطقي يكيشون ميومد يه رديف رو ميگرفت ميگفت جا گرفتم، يكي از بچه ها سر يه درس ديگه رفت به استاد گفت چه كنيم از دست دخترا حتي جاي نشستن هم بهمون نميدن، استاد شون هم كلي خنديد آخه فكر كرده بود اومده سوال درسي بپرسه!!!) بعد از كلاس دختر رديف جلويي بهم گفت اگه جزوتون!!! كامله بديد تا برم كپي بگيرم. خواستم بگم اين همه دختر توي كلاسه از اونا بگير ولي روم نشد. بهش دادم قرار شد يكشنبه بياره تا يكشنبه يك آشوبي توي دلم بود كه نگو. چه آشوبي بماند. اون اولين تماس كلامي من با يه دختر غريبه بود. تا قبل از اون هميشه از دستشون فراري بودم تا مبادا چيزي پيش بياد. قبلاًها كه بچه تر بودم تا قبل از ازدواج دختر عموم با اون خيلي راحت بودم. به رازداريش ايمان داشتم. يك ارتباط پاك و شيرين ، برام حكم يه خواهر رو داشت خواهري كه فقط 6 ماه ازم بزرگ تر بود. بگذريم... نميخوام در موردش حرف بزنم...

يه بار ديگه چند وقت بعدش يه دختر ديگه اومد ازم جزوه گرفت هفته بعد رفيق دومي اومد ازم جزوه بگيره گفتم به رفيقت دادم از اون بگير قبول نكرد گفت از خودت رو ميخوام!!! بقيه بچه ها به بهونه جزوه گرفتن سر صحبت رو با دخترا باز ميكنند ولي من هميشه فراري بودم و هستم. ديگه وقتي كلاس تموم ميشد سريع ميزدم بيرون تا كسي جزوه نخواد. بحث خساست نيست بحث چيز ديگه اس. به قول معين "... دل من بي اعتباره... نميفهمه خطر اين مرغ بي سر(يا بي پر ؟!؟!)..." اما يه بار رفتم برگه يكي از بچه ها رو دم كلاسشون بدم اون دختر اوليه وسط كريدور منو ديد و گفت فردا براش جزوه ببرم. اين خوبه سر كلاس داده هميشه ته كلاس مي نشستم طوري كه آخرين نفر كلاس من بودم. اما يه روز يه دختر از اول كلاس بلند شد اومد گفت براش برگه تمرين ها رو بيارم. نميدونم قيافم شبيه جزوس؟ جزوم معجزه ميكنه و خودم خبر ندارم؟ اگه معجزه ميكنه چرا براي من نميكنه؟ آخرين روزي كه كلاس ميرفتيم همون دختر اولي اومد دم كلاس زبان ماشين جزوه الكترونيكي ازم گرفت. يكي از بچه ها گفت با دخترا ساخت و پاخت ميكني؟ با يه لبخند تلخ گفتم بيچاره جزوه خواسته بود براش آوردم. وقتي آخر كلاس جزوم رو پس آورد اصلا به صورتش نگاه نكردم همين جوري ازش گرفتم و خداحافظي كرد و رفت. طوري جزوه رو گذاشت سر صندلي و رفت كه گفتم حتماً بدش اومده كه حتي نگاهش هم نكردم. گفتم به جهنم!!!! اما سر امتحان منطقي اون منو كه ديد بهم سلام كرد. ميبينين دنيا واگردنا شده! حالا وقتي علي صادقي اون جمله رو گفت و با اين قضاياي بالا گفتم نكنه كسي برداشت بدي از كاراي من بكنه و فكر كنه خبري هست.

هميشه گفتم و بازم ميگم به قول عليرضا افتخاري كه بين خواننده مجازها از همه بهتره:

در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد

كس جاي در اين خانه ويرانه ندارد

دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد ( با اينكه تا حالا به كسي ندادم!!)

كس تاب نگهداري ديوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت كش ما نيست

آن شمع كه ميسوزد و پروانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پاي

ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند كني (كنم!!!) قصه اسكندر و دارا

ده روزه ي عمر اين همه افسانه ندارد

نميخواستم اين جمله رو اينجا بيارم ولي عيبي نداره هم اينجا ميگم هم واسه يه پست ديگه كه توي ذهنم داره شكل ميگيره.

عموم اون قديم ها شايد مدرسه نميرفتم يا ابتدايي بودم بعضي وقتها يه جمله اي رو واسه دختر كوچيكش ميگفت من با اون ذهن كودكانم فكر ميكردم داره تعريف ميكنه. شايدم تعريف باشه!!!! بستگي به ديد آدم داره. نميخوام كسي بدش بياد ولي عجيب به دل من نشسته. ميگفت:

گر بميرد دختري جايش برويد يك گلي،

گر بميرند دختران ، دنيا گلستان ميشود

 گلستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 8:59  توسط پسر تنها  | 

ديروز يه گدايي اومده بود دم خونمون. هر چند وقت يه بار يكي از اين گداها مياد ولي اين بار فرق داشت. وقتي در خونه رو باز كردم فكر همه چيزي رو ميكردم به جز گدا. گفتم شايد دختر همسايه اي كسي هست ولي وقتي گفت اگه ميشه يه كمكي چيزي بكنيد. وا رفتم. من به جاي اون خجالت كشيدم. دلم به حالش سوخت. نه اينكه تا حالا گداي زن در خونه مون نيومده باشه نه بابا اما تمام قبلي ها يه مشت آدم كلاهبردار و بي خود بودند كه فقط قصد اخاذي داشتند. مامانم به يكيشون يه مقداري چايي داده بود ولي گفته بود آخه كي توي اين دوره چاي ايروني ميخوره كه ما بخوريم. گفتيم خوبه والا توقع اونا از ما هم بيشتره ما ميخوريم و اونا ناز ميكنند. اما اين يكي از اونا نبود. دروغ چرا دلم به حال جوونيش سوخت. به قول فيلم خداحافظ رفيق ، آخه يه دختر جوون، تك و تنها ، اين موقع روز توي اين شهر كه پر از گرگه چه كار ميكنه. برعكس هميشه كه با هزار ناراحتي و نارضايتي 50 تومن به گداها ميدادم اين بار 200 تومن دادم. ولي دلم عجيب به تپش افتاده بود نميدونم واسه چي . واسه همين " راه تكرار بر خطر بستم ..." و پول رو دادم برادرم برد.

اما بعدش به خاطر گدايي كردنش و بعضي كارها رو نكردنش توي دلم بهش تبريك گفتم. نميدونم چرا توي مملكت ما و خيلي جاهي ديگه يكي اين قدر ميخوره كه از دماغش ميزنه بيرون و اون يكي ...... .

يه بار كامپيوتر نوه عمه ام ( همون كه امسال كنكور داشت) خراب شده بود وقتي رفتم درستش كنم وقتي درست شد ديدم توي هاردش يه فيلمه. قبلاً توي بازار ديده بودمش ولي زورم اومد 700 تومن بدم و بخرمش. فيلم "فقر و فحشا" ده نمكي بود. هر چند بي اجازه اون ولي كپيش كردم روي فلشم ( حالا يادم نيست حتماً روي فلش زدم يا روي سي دي ري رايت ) وقتي فرداش ديدمش كلي دلم براي دختراي توي فيلم سوخت. واقعاً هيچ وقت فكر نميكردم كسي به خاطر فقر تن فروشي كنه. تا قبل از اون اين مدل آدم ها رو يه مشت آدم هوسران مزخرف ميدونستم ولي وقتي ديدم به خاطر فقر پدر و مادر دختري كه تا قبلش نماز ميخونده ، تا قبلش دست غير حتي به دستش نرسيده بوده چه برسه به... واسه پول خودش و دنيا و آخرتش رو خراب ميكنه حالم از خودم و همه به هم خورد. با اينكه كاري از دستم بر نمياد ولي زياد غصه افراد فقير رو ميخورم. پس به قول يكي مگه فردين مرده؟ كجان اون آدمايي كه دم از مردونگي و غيرت ميزدند؟ با اين كه روي هارد سوخته قبليم بود و پاكش هم كرده بودم ولي خيلي دوست دارم دوباره ببينمش. يكي اين سي دي رو يكي هم يه سي دي توي اينتر نت ديدم ابتذال در سينما اون رو هم خيلي دوست دارم ببينم.

فقر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 8:52  توسط پسر تنها  | 

ديروز اصلاً حالم خوب نبود. با اينكه دانشگاه رفتن و درس خوندن امتحان دادن خيلي وقت گير و بعضاً اعصاب خردكنه ولي خيلي قشنگه. اونم واسه من كه تنها پل ارتباط عمومي ام دانشگاهه. اگه يه روز كلاس نداشته باشم خيلي كم پيش اومده برم بيرون. مگه اينكه كاري چيزي داشته باشم. خوشم از الافي توي خيابون نميآد آدم چقدر خيابون متر كنه!!! تازه بعضي ها با لباس پوشيدنشون اعصاب آدم رو خرد ميكنند چه پسر و چه دخترش. بگذريم...

با خودم گفته بودم وقتي امتحانام تموم شد بيام از كامپيوترم بگم.

خوب يادمه 27 خرداد سال 81 بود وسطاي بازي هاي جام جهاني 2002 اون روز، روز اولي بود كه كامپيوتر خريده بوديم تازه كلاس اول دبيرستان رو تموم كرده بودم. يه كامپيوتر پنتيوم تري (3) با سي پي يو 1100 ، رم 128 ( كه بعدا يه 256 كنارش كذاشتيم) ، كارت گرافيك 32 ، مينبرد Iwill ( كه ديگه سايتشم جمع كرده!!) ، هارد 40 گيگ با يه مانيتور 14ً acer به قيمت 460 هزار تومن اون وقت. شايد اگه اون سال يا اصلاً در كل كامپيوتر نميخريدم من الان اينجا نبودم. شايد كه نه صد در صد سرنوشتم جور ديگه اي بود. كامپيوتر رفيق تنهايي هام بوده و هست. يه بار توي تلويزيون مي پرسيد اگه بخواهيد توي يه جزيره تنها زندگي كنين و تنها سه تا وسيله حق داشته باشين با خودتون ببرين ، چي رو مي برين؟ مطئناً وسيله دومي كه من انتخاب ميكنم كامپيوترمه. ( اولي و سومي رو نميگم!!!) شايد به خاطر ظاهر مظلومم و زياداز حد بچه مثبتيم هيچ كسي هيچ انتظاري ازم نداره اصلا فكر نميكنن كه بتونم كاري رو انجام بدم اگه بخندم ميگن مگه اين پسره خنده هم بلده، اگه گريه كنم ( كه تا حالا نكردم) ميگن مگه اشك داره، يادمه وقتي رفتم گواهينامه بگيرم همون بار اول هم آيين نامه قبول شدم و هم شهر. وقتي بابام اومد خونه وقتي فهميد قبول شدم راستي راستي شكه شد اصلاً فكر نميكر بتونم گواهينامه اونم ده ساله بگيرم . ( من جزء آخرين گروه هايي بودم كه گواهينامه 10 ساله گرفتم) آخه من خيلي كم پشت ماشين مينشستم وقتي هم مينشستم با زور و اجبار بود. يادمه يه بار عموي بزرگم ديگه داشت راستي راستي باهام دعوا ميكرد تا راضي شدم پشت ماشين بشينم ( بر عكس همه كه عشق ماشينند، من خيلي از كارام غير از مردمه و با همه فرق داره)، يه بار مثل هميشه رفتم نون بگيرم وقتي برگشتم زن همسايه بغليمون بهم گفت چي شده تو رفتي نون بگيري مگه تو هم نون ميگيري؟ و خيلي جاهاي ديگه. اما كامپيوتر... تنها موردي كه هيچ كسي ازش تعجب نميكنه كامپيوتره. فقط دوست و آشنا و فاميل به من در اين يه مورد اطمينان كامل دارن. اكثر اوقات كه مشكلي براي كامپيوترشون پيش مياد اول سراغ منو ميگيرن.( هرچند خودم ميدنم چيز زيادي بارم نيست ولي واسه رفع مشكل اونا كافي ام)

كامپيوتر تمام زندگي من شده. شايد اگه كامپيوتر نداشتم هيچ وقت واسه دانشگاه كامپيوتر رو انتخاب نميكردم و هيچ وقتم قبول نميشدم. يه شعري هست ميگه " هيچ عشقي عشق اول نميشه" منم راستي راستي اون كامپيوتر رو دوست داشتم و بيشتر از اون هاردش رو و بيشتر از هارد اطلاعات توش رو و بيشتر از اطلاعات وقتي كه صرف جمع آوري شون كرده بودم رو دوست داشتم. يه يه سالي بود كه برادر و خواهر كوچيكم گير داده بودند كه بايد كامپوتر رو عوض كنيم ديگه بازي روش كار نميده ولي چون حرف من در رو داره و فقط " نه " از دهنم در مياد مخالف بودم ، مخالف هزينه كردن بودم ( پول خرج كردن حتي اگه پول ديگري باشه اين قدر برام سخته كه نگو و نپرس ، نميدونم بايد به خودم بگم خسيس يا اقتصادي ) هميشه ميگفتم اگه قراره دزد كامپوتر رو بدزده بدزده ولي هاردش رو پس بياره بقيش حلالش، اگه قرار به سوختنه همش آتيش بگيره ولي هاردش سالم باشه. ولي... آمد به سرم از آنچه ميترسيدم... ساعت حدود 6 بعد از ظهر 7 (شايدم 8 ) خرداد وقتي داشتم صفحه Logon ويندوز رو عوض ميكردم تا به جاي عكس دو تا دختر كوچولوي خوشگل كه ديگه برام تكراري شده بود يه عكس ديگه مي ذاشم كامپيوترم هنگ كرد و وقتي ريستش كردم ديگه بالا نيومد. وقتي بردمش پيش متخصص گفت اميدي بهش نيست فقط بايد براش دعا كنين!!!! اونم هاردم رو فرستاد خارج!!! ( اصفهان) گفت شايد دكتر مهندس هاي اونجا واردتر باشن و برگردوننش ولي بعد از يه هفته همون جوري پس آوردنش. پيش يه دوتا خدمات كامپيوتري ديگه هم بردم ولي فايده نداشت و ديگه مجبور شديم يه سيستم نو بخريم. (كه اونم حكايتي داره)

اين قدر از، از دست دادن اطلاعات حالم گرفته بود.بالاي 20 گيگ اطلاعات ناب. نه يه مشت فايل به درد نخور. توي فايمل هر كسي آهنگ سنتي يا ملايم و آروم ميخواست پيش من ميومد. هر كسي هر نرم افزاري ميخواست فقط پيش من پيدا ميكرد. يه سري ويدئوي خيلي قديمي از معين كه خرد خرد توي اين 4-5 سال جمع كرده بودم. كلي آهنگ كه كم كسي همشون رو يه جا داره. از كنسرتاي آغاسي گرفته تا آلبوم هاي افتخاري و ايرج و جواد يساري و ليلا و اميد و يه دكلمه مانند قشنگ از يه نفري به اسم شازده كه خيلي شعراش قشنگ بود و ... از موزيك ويدئوهاي خيلي قشنگه مهستي (آهنگ ساز دوتاشون شادمهر عقيلي بود) و اميد و يه تكه از يه فيلم قديمي كه يه زن با صداي هايده لب خواني ميكرد و فايل هاي ميكس شده اي كه خودم درست كرده بودم. يه تكه فيلم 6-7 دقيقه اي از بعضي جاهاي سالم فيلم تايتانيك پيدا كرده بودم كه قرار بود تابستون روش آهنگ "شباي رفتن تو" رو روش بذارم عجيب قشنگ ميشد. از يه فايل كه ترانه ننه معين رو روي يه كليپ از سامي يوسف ميكس كرده بودم و ... .از كلي برنامه ناب كه هيچ كسي نداره. كلي اينترنت رو گشتم تا يه setup Creator با گرافيگ و كيفيت بالا پيدا كردم، از Duplicate file removing گرفته تا اپرا، winrar، IE و كلي برنامه به روز فارسي.convertor هر مدل فايلي كه بگي داشتم. كلي ترفند ويندوز كه بعضي هاشون توي اينترنت هم نيست داشتم.

من زيادي عشق معينم. بعضي وقتا خودم اعصابم از خودم خرد ميشه. واسه همين يه بار گفتم بزار واسه از سر در كردنش دنبال يه فرد جديدي بگردم. چون مرد ها هيچ كدوم مثل معين نميشد رفتم سراغ زن ها. قبلش بذار بگم من خوشم نمياد كسي كاراش مورد دار باشه. عكس خيلي ها رو پيدا ميكردم ولي اگه به مورد دار ميرسيدم ديگه بي خيال اون فرد ميشدم. از عكسام بگم. اول عكساي آيشواريا راي رو ذخيره ميكردم. اما بعد يه سال همه عكساي با كيفيتش تكراري شده بود ( ضمنا يه كليپ ويدئويي هم از اون داشتم كه پر زد) رفتم تو كار جنيفر لوپز هنوز دو سه روز نگذشته بود كه ديدم اه اه اه زيادي عكساي مورد دار داره. بعدش انجلينا جولي از اونم عكس زياد جمع كردم ولي به مورد دارش كه رسيدم بي خيالش شدم. از نانسي هم اصلا خوشم نمياد ولي چند تا عكس از اون هم پيدا كردم ولي به فيلم مورد دار نانسي رسيدم!!! از كيت ويلنست ( اگه فاميلش رو درست نوشته باشم) گرفته تا آليسا نميدونم چي و نيكول كيدمن و هلن نميدونم چي و كلي آدم ديگه ولي همشون مشكل داشتند. اين آخرا جسيكا آلبا رو پيدا كرده بودم. به ظاهر دختر پاك و مظلومي ميومد كلي عكس خوب ازش پيدا كرده بودم. بعد از كلي عكس كه ازش ديدم فهميدم اي دل غافل اين همون دختر توي 4 شگفت انگيزه. اين قدر دنبال اسم اون بازيگره گشته بودم. هر چند يه فيلم مورد دار هم از اون پيدا كردم ولي عكساي اون رو چون ميشد خونوادگي ديد نگه داشتم( داشته بودم!!!) بعدش به خدوم گفتم ول كن بابا همون معين خودمون از همه بهتره. اگه يه ماه ديگه هارده تحمل ميكرد قرار بود تابستون همه اطلاعاتش رو مثل هر سال بزنم روي سي دي ولي نشد. بازم خيلي خوشحالم امسال هاردم سوخت اگه پارسال مي سوخت كلي آهنگ ناب قديمي معين كه توي هيچ عطاري اي پيدا نميشه رو از دست ميدادم. از نازي نازي گرفته تا امام علي و گل اومد بهار اومد و شوره زار و كنسرت سال 55 توي هتل عباسي اصفهان و ... خيلي حيف بود اگه از بين ميرفتن.

**********

ضمناً واسه ترم تابستون گذاشتم به حساب خدا اگه شنبه فايلم باز بود معماري و رياضي مهندسي ور ميدارم اگه قراره خراب بشه خدا فايلم رو ببنده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:16  توسط پسر تنها  | 

امروز بالاخره امتحانام تموم شد. هنوز سر اینکه ترم تابستونی بر دارم یا نه دو به شکمّ. میترسم معماری ور دارم اون وقت منطقی برنه توی کاسه کوزمون میترسم منطقی ور دارم اون وقت .... اگه بخوام اصلا درس ور ندارم حیفه تابستون رو الکی حروم کنم. حالا هر چی پیش آید خوش آید غمی نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:53  توسط پسر تنها  | 

دیروز بعد از گذاشتن پست قبلی گفتم بزار قبل از خارج شدن از اینترنت ببینم نمره جدیدی برام گذاشتند یا نه. وقتی توی سایت رفتم دیدم یه 13 گذاشتن. اولش فکر کردم مال آزمایشگاه یا ساختمان دادس. هنوز نگفته بودم چرا این درسو این قدر کم گرفتم ( آخه از این درسا انتظار 19 و 20 دارم) که وقتی قشنگ تر دیدم متوجه شدم نمره زبان ماشینه. هر چند 13 هم این قدر ها خوب نیست ولی با اون سطح امتحان و دیدن حال و روز خودم و بقیه اگه عالی نباشه دیگه خوب هست. خیلام رو راحت کرد. خیلی ازش میترسیدم. ولی الان ترسش رو به منطقی منتقل کردم!!!! بعدش یه شکر درست و حسابی از خدا کردم. معمولاً وقتی خدا یه حالی بهم میده بعدش به صورت تصادفی یه صفحه قرآن رو باز میکنم خیلی وقتا آیه اولی که میاد بی ربطه ولی بعضی وقتا عجیب قشنگ و درسته. دیشب قبل خواب دیدم آیه وصف حالی نیومد ولی صبح که دوباره قرآن رو باز کردم یه آیه اومد که نوشته بود " به قولی که به خدا داده اید عمل کنید " تازه اون وقت یادم افتاد ای دل قافل چند وقت پیش یه حرفایی به خدا زدم و یه قولایی دادم. حواسم باشه زیرش نزنم.

******

دیشب بالاخره یورو2008 تموم شد. خوشبختانه همون تیمی که قبلاً گفته بودم قهرمان شد. خود تیم اسپانیا رو دوست ندارم ولی رئالش رو خیلی دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:53  توسط پسر تنها  | 

ديروز شنيدم اسرائيل گفته ميخواد به ايران حمله كنه. خندم گرفت. آخه شوخي شوخي با ايرانم شوخي!!! هر چند بابامينا ميگن زيادي خوش خيالي جنگ اين حرفا نميفهمه ولي من به حرفام ايمان دارم. شما ايران رو مثل يه تيم فوتبال در نظر بگيرين و حكمرانان مملكت رو مثل مربياي تيم. من كاري به مربي ( هاي ) تيم ندارم از بعضي هاش خوشم مياد و از بعضي ها بدم مياد ولي در هر حال تيم رو دوست دارم. برام هم اصلا مهم نيست كي مربي تيمه مهم نتيجه گرفتن تيمه. وقتي شنيدم ميخواد به ايران حمله بشه گفتم اولا اينجا ايرانه نه افغانستان و نه عراق. ما هم ايراني هستيم نه معتاد افغاني و نه عرب ترسوي بي خاصيت عراقي. ما ايراني هستيم ايراني. اگه صبح تا شب توي سر و كله هم بزنيم و با همديگه مشكل داشته باشيم اگه كسي بخواد توي كارمون فضولي كنه اول حساب اون رو ميرسيم بعد دوباره توي سر و كله هم ميزنيم. تصور كن يكي با خونوادش قهر كرده باشه و چشم ديدن اونا رو نداشته باشه ولي اگه همون موقع كسي بخواد به خونوادش اهانت كنه چنان حال طرف رو ميگيره كه نفهمه از كجا خورده. بابامينا گفتن چهار طرفمون توي كشوراي عربي پايگاه زدند نفس بكشيم ميفهمن. گفتم عربا كه جونشون به نفته. اگه فردا نفت تموم بشه از گشنگي ميميرن. بي خودي بحرين آباد رو به عربا نداديم به جاش سه تا جزيره كوچيك خراب بگيريم. اگه بخوان يه كم اذيت كنند تنگه هرمز كه كوچيكه دو تا كشتي توش غرق ميكنيم ببينم ما از گشنگي ميميريم يا عربا. با اون سه تا جزيره دقيقاً زير موشك ايرانيها هستند. وسط دعوا كه حلوا خيرات نميكنن زمستون به هيچ كسي گاز نميديم بببينم ما يخ ميزنيم يا اروپاييها. خيلي ها ميگن آمريكا بهمون حمله كنه خوب ميشه. اونايي كه سال 57 انقلاب كردند خيلي هاشون كه الان دستشون به جايي بند نيست پشيمون هستند. ميگن كلي ارزوني رو با دست خودمون به قحطي تبديل كرديم. من نميخوام فرداها من هم به بقيه بگم قبل از اومدن آمريكايي ها اله (ele) بود حالا بله (bele) شد. من كار اشتباه شما رو تكرار نميكنم. من ايران رو دوست دارم ، اسلام رو هم دوست دارم ( توجه : اسلام نه مسلمان نما!!!) . برام هم اصلاً مهم نيست آقا بالاسرم كي باشه. اين دو تا هدف رو برام حفظ كنند هر كي باشه خوبه. اينجا ايرانه ، مردمش هم ايراني هستند. فقط براي دلشون كار ميكنند نه براي حاكم ها. زمان داريوش چون دلشون ميخواست پدر رمي رو در ميآوردند اون امژراطوري رو درست كردند و زمان يزدگرد به عمد مقابل عربها شكست خوردند چون دلشون ميخواست. بعد از شكست يكي از اين سردارهاي رمي ( شايد يوناني) وقتي اون سردار داشته جواب شكست رو پس ميداده گفته بوده نميدونم توي ايران چه گياهي رشد ميكنه كه مردمش با خورن اونا اين قدر ميهن دوستي پيدا ميكنند. ما همون مردمي هستيم كه بعد از تصرف به دست عربها وقتي عمر ميخواست اسيراي ايراني رو به عنوان برده بفروشه امام علي جلوش رو گرفته بود كه اينا ايراني هستند حق توهين به ايراني رو نداري چون حضرت محمد فرموده: در برحه اي از زمان تنها قوم پارس هستند كه دين مرا ياري ميكنند. براي احترام گذاشتن به اسرا امام علي سه تا دخترها رو به سه تا جوون كه اونجا بودند ميده كه يكيشون امام حسين بود. ميگن زمان ظهور حضرت مهدي تنها يك قوم غير عرب اون حضرت رو ياري ميكنند و الان هم تنها قوم غير عرب شيعي ما هستيم.( اينم بگم كه اون روز افراي كه دم از دين ميزنند جلوي حضرت مي ايستند.) اينا حرف من نيست موثق موثقه. اگه منبع دقيقش الان يادم بود ميگفتم. يا زمان جنگ مردم خودشون مشكل داشتند ولي باز جلوي عراقيها ميايستادند. اينم كوچولو بگم يه بار سر كلاس وصيت استاد داشت با بچه ها در مورد حكومت و انقلاب و از اين چيزا بحث ميكرد ديگه آخراش داشت كم مي اورد كه مملكت هر چي كه هست باشه اما.. زماني كه اما براي گورباچف نامه داده بود وقتي گورباچف جواب نامه امام خميني رو ميخواست بده به يكي بياره ايران شوروي ها خيلي روي مخ اون آورنده نامه كار كردند كه تحت تاثير ايران قرار نگيره و خلاصه شست شوي مغزيش داده بودند وقتي اومده بود ايران و برگشته بود ديده بودند ريشي گذاشته و يه تسبيحي دستش گرفته و مهر و جانمازي ورداشته آورده شوروي. بهش گفتند چي شد اين همه وعده و وعيد بهت داديم چرا اين جوري شدي؟ گفت: اونجا (ايران) كلاهبرداري فراوون، مال مردم خوري فراوون، خر تو خر بودن فراوون، هر كي ساز خودش رو زدن و هيشكي گوش ندادن به ساز بقيه فراوون، مشكلاي مردم فراوون، قحطي فراوون هر كدوم از اينا توي هر مملكتي رخ بده فاتحه مملكت و رييس و حاكم خونده ميشه حتما بايد خدايي باشه كه اين كشور رو نگه داشته وگرنه جز خدا از دست هيچ كسي سر پا نگه داشتن اين كشور برنمياد. هر چند استاد به مزاح براي عوض كردن و آروم كردن بحث اين مطلب رو گفت ولي خيلي خوب گفت. ميگن جلوي بمب هسته اي اسرائيل كه نميشه وايستاد. چي بگم كه نگفتنم بهتره بمب هسته اي چي چيه ايران توانايي توليد توپ ليزري رو داره ( اين رو يكي استادامون كه با رئيس عقيدتي سياسي يكي از دانشكده هاي وابسته به نيروهاي مسلحه گفت (هر چند وقتي بهم 14.5 دا حسابي ازش كفري شدم))

اين حرفا كه زدم نتيجه يه عمر توي شهري زندگي كردمه كه مردمش به جاي حرف عمل ميكنند هر چند خيلي وقتا پشيمون ميشن ولي مرد عملند. شهيداش از كل شهيداي خيلي از استان ها بيشتره. يه بار قبلاً ها به خودم گفتم چرا ميگن توي جنگ ايراني ها شهيد شدند و عراقي ها هلاك از كجا معلوم بر عكس نباشه؟ ميگن وقت مرگ جون دان خيلي سخته. آدم جونش در مياد تا جونش دربياد. اما وقتي پدربزرگم مرد خيلي راحت از دنيا رفت نه دردي و نه رنجي. به قول مامانم اگه مردن اينه آدم از خداشه روزي صد بار بميره. روم نشد بهش بگم ولي به خودم گفتم همه كه پدر شهيد نميشن. اونجا بود كه گفتم حتماً اينا شهيدن و اونا هلاك شده.

يادمه پارسال برادر كوچيكم خيل ميگفت اگه آمريكا حمله كنه خوب ميشه منم محض خنده براش يه ايميل روي موبايلش فرستادم با آدرس CIA كه تا 7 روز ديگه بهتون حلمه ميكنيم. فرداش فرستادم فقط 6 روز ديگه مونده. برادرم كه اين قدر مايل بود اون قدر ترسيده بود كه نگو و نه پرس. راستي راستي باورش شده بود كه ميخواد آمريكا به ايران حمله كنه. بعد از يه هفته وقتي فهميد كار من بوده .هم خوشحال شد كه الكي بوده و هم ناراحت كه سركار بوده!! ولي از اون روز ديگه نميخواد كسي به ايران حمله كنه. چون همه چيز حرف نيست جنگ بهترين حالتش خون و خونريزيه.

من براي حفظ ايران و ايراني و اسلام هر كاري از دستم بربياد ميكنم ولي فقط براي اين سه تا نه چيز ديگه اي!!!!!

با تو روینده و رویانم من، با تو سوزنده و سوزانم من

چه کنم عاشق ایرانم من، چه کنم عاشق ایرانم من

من چه گمگشته سری دارم من، یوسف رفته ز کنعانم من

همچو فرزندی جدا از مادر، در هوای تو پریشانم من

اگرم نیست به جز تحفه جان، شرمسار از همه یارانم من

چه کنم عاشق ایرانم من، چه کنم عاشق ایرانم من

گاه گاهی که تو غمناك شوی، گریه ابر بهارانم من

گاه گاهی که تو غمناك شوی، گریه ابر بهارانم من

گریه ام دست خودم نیست از اوست، پس مپرسید چه گریانم من

دلکی دارم و انسانم من، چه کنم عاشق ایرانم من

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:11  توسط پسر تنها  | 

امروز امتحان مدار منطقی داشتم. با جناب آقای دارویی!!!! کاری به امتحان و سوال ها ندارم اما سر امتحان دو تا اتفاق جالب بود. اول اینکه توی لیست دانشجوها که شماره صندلی ها رو نوشته بودند شمرم 30تا پسر بودیم. سه تا گروه توی اون کریدور امتحان داشتند و همشون هم منطقی. سه تا شصت تا میشه به عبارتی 180 تا. 30تا پسر و حدود 150 تا دختر. این تناسب جنسیتی برام جالب بود!!!!

دوم اینکه آخرای امتحان بود که دیدم یه چیزی داره کف سالن کنار من حرکت میکنه از اونجا که خیلی چشم هام به این مدل حرکتها حساسه دقت کردم ببینم چیه. دیدم سوسکه!! خندم گرفت. یه لبخند ملیحی زدم و همین طور که جواب سوال ها رو مینوشتم حواسم بود یه وقت از سر و کلم بالا نره. دیدم داره میره لای جزوه هام که زیر صندلی گذاشته بودم.اما چون احتمالاً آقا سوسکه ( شایدم خانم سوسکه!!!) دل خوشی از منطقی و زبان ماشین و ساختمان داده و کلاً درس نداشت با یه سرعتی از جزوم فاصله گرفت که انگار جن دیده بود.( بهتره بگم مارمولک چون خودم به عینه دیدم که سوسکه از دستم داشت در میرفت رفت تا چشمش به یه مارمولک افتاد به سرعت اومد طرف من ، که بگه مرگ با دمپایی تو بهتر از این مارمولکه هست) بعد اینکه از جزوم به سرعت فاصله گرفت داشت از جلوی من رد میشد و چون اون ور کنار ردیف من دخترا نشسته بودند کفشم رو آروم بلند کردم تا بره زیر کفشم و بعد حسابش رو برسم. اما دیدم داره آسته آسته میاد منم بی خیالش شدم و بقیه امتحان رو نوشتم. بعد از چند لحظه دیدم داره نزدیک تر میشه تا اومدم با پام آروم روش بزنم که نه حرکتم جلب توجه کنه و نه سر و صدای کفشم بلند شه از زیر پام در رفت و بی خیال ما شد و رفت طرف دخترا. سوسکه رفت کنار ردیف بغلی که دخترا بودن. دیدم دختره تا سوسکه رو دید خودشو یه کم جمع و جور کرد که سوسکه بدتر رفت کنارش. اونم تا اومد از صندلیش بلند شه تمام مداد و خودکارش ریخت زمین. دید این جوری نمیشه تمام جرئتش رو جمع کرد سوسکه رو شوت کرد جلو . منم داشتم زیر چشمی این ماجرا رو نگاه میکردم چون سوسکه از محدوده زیر چشمی ام !! خارج شد و دیگه یه ربع به آخر امتحان مونده بود سوالهایی رو که نوشته بودم مرور کردم.

چند وقت ( چند وقت به ساعت من بین یک تا دو هفته است!!!) پیش رفته بودیم خونه دختر عموم. خیلی وقت بود خونشون نرفته بودیم بعد از به دنیا اومدن دختر کوچولوش بار اول بود. بگذریم... داشت تعریف میکرد یه روز میخواسته بره دانشگاه لباس هاشو همین جوری از بند ورداشته بوده و بدون تکون دادنشون پوشیده بوده شون. ( واج آرایی "ش"!! ) گفت توی واحد حس کردم یه چیزی داره به بدنم فشار میده حدس زدم سوسک باشه گفتم اگه بخوام لباس هامو تکون بدم یهو سوسکه می اوفته بین زن ها و دیگه واویلا. ضمناً نمیشد وسط واحد ببینم توی لباسم چیه. همون جوری سفت گرفتمش تا رسیدم به مقصد از لباسام جداش کردم.

بعد امتحان یاد دختر عموم افتادم گفتم ماشاءالله به این همه جرئت، نه به تو و نه به این هم امتحانی ما.( هر چند جرئت اونم بعضی جاهای خیلی الکی آب میره)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:58  توسط پسر تنها  | 

مادره میبینه پسر کوچولوش یه کاغذی بهش داد روش نوشته: دستمزد نون خریدن 100 تومن. آشغال بیرون گذاشتن 50 تومن. اتاقم رو مرتب کردن 200 تومن و.... مادرش هم پشت برگه مینویسه : نه ماه تحمل کردن هیچ. 10 سال نگران بودن هیچ. یه هفته واسه مریضیت شب ، بیدار بودن هیچ و... پسر کوچولوش وقتی نوشته مامانش رو میخونه خجالت میکشه ته برگه مینویسه. تمام هزینه ها پیش پیش پرداخت شده !!!!!

امروز روز مادره.

مادر ....

     مادر.....

           مامان.....!!

نمی دونم چی میخوام بگم. اصلا چی باید بگم. یادم نیست آخرین باری که توی این روز برای مامانم هدیه خریده باشم کی بود. یا لااقل بهش تبریک گفته باشم. متاسفم واسه خودم. روز پدر هم قضیه اش بهتر از این نیست. واقعا این دنیایی که برای خودم توی تنهایی ساختم و دارم میسازم درسته؟ نه که نخوام محبتم رو بهش ابراز کنم نه! شاید روم نمیشه. یعنی واقعا روم نمیشه. نذاشتم که روم بشه. نذاشتم روم به هیچی وا بشه. " منم و یه دل تنها... " واقعا موندم چی بنویسم. خجالت کشیدن یا حرمت نگه داشتن؟؟؟ دوست بودن با مامان و بابا یا خودمونی شدن با اونا و روزی دل شکستن؟؟ دوست داشتن یا نیاز داشتن به اونا ؟؟ مسئله کدومه؟ پارسال داشتم یه کلیپ فلش از مهستی درست میکردم. آهنگ مادر." تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دمسازه . صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه ....." خیلیش رو آماده کرده بودم ولی نمیدونم شاید به خاطر همون خجالته پاکش کردم. در هر حال من که روم نمیآد رو در رو بهش تبریک بگم اینجا میگم. با اینکه میدونم هیچ وقت نمیخونه. ( البته یه حسی بهم میگه بابام از این وبلاگ خبردار شده )

مامان روزت مبارک!!!

مامان روزت مبارک!!!

مامان روزت مبارک!!!

مامان روزت مبارک!!!

مامان روزت هزار بار مبارک!!!

ان شا الله همیشه زیر سایه ات باشم!!!

" تو بدون که شیشه عمر منی.... خدا اون روز و نیاره بشکنی "

خدا به همه اونایی که مادرشون رو از دست دادن صبر بده. واقعاً حس بدیه. اما نمیدونم چرا وقتی کسی رو از دست میدیم تازه میفهمیم کی رو داشتیم. هفته پیش زن یکی از همسایه هامون مرد. سرطان داشت. دو تا از دختراش هم سن برادر و خواهر کوچیک من هستند ( به قول دختر عموم( که خیلی برای خودش و حرفاش احترام قائلم) دور از جون مامانم!!!!) همون هفته که مرد من دلم واسه این هفته بچه هاش سوخت. ولی " دنیا وفا نداره، چشمش حیا نداره، با همه نارفیقه، ما و شما نداره ". خدا مادر همه ی بی مادرا رو بیامرزه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:7  توسط پسر تنها  | 

پس فردا روز کنکوره. روز سرنوشت خیلی ها. هر چند بدون دانشگاه هم میشه زندگی موفقی داشت ولی یکی از ساده ترین راه های ساختن آینده رفتن به دانشگاهه. کنکور حس جالبی داره. یه اضطراب شیرین. اما قشنگ تر از اون حس بعد کنکوره. آدم بعد از یه سال درس خوندن و نخوندن با خیال راحت به دور از ترس درونش و ترس از نگاه های پدر و مادر به کارهایی که توی این مدت عقده شده بود براش میرسه. امسال سه نفر توی فامیل ما کنکور دارن. برادرم، دختر عموم، و نوه عمه ام. امید آنچنانی به اولی و آخری نیست ( هر چند در ناامیدی بسی امید است و منظورم از امید رشته مهندسی برای 1 و 2 و پزشکی واسه سوی هست) ولی دومی پر از امیده. با اين تفاوت كه اون كنكور دومشه كه ميخواد بده. دختر عموم رو میگم. حدس میزنم با رتبه پارسالش و طرز درس خوندن امسالش اگه دو رقمی نشه دیگه سه رقمی رو حتمی باید بشه. نه اینکه خودش رو اذیت کرده باشه نه!! به موقع درس و به موقع تفریح یه برنامه ریزی منظم داشت. پارسال که پیش دانشگاهی هم بود رتبش شش هزار و خورده ای شد. هر چند پارسال کاشان شبانه آورد ولی نرفت. یعنی مجبورش کردند که نخواد بره!!!! اما آخرش که چی ؟ لااقل توی فامیل ما هنوز کارکردن دختر جا نیفتاده. نه که جا نیوفتاده ، دارن زیادی قضیه رو زيادي سخت میگیرن. تا حدی مراقب بچه ها به خصوص دختر ها بودن خوبه ولی نه اینکه آدم از اون ور پشت بوم بندازند. در هر حال خدا به همه كنكور اولي و پشت كنكوري ها كمك كنه!! ان شاءالله!!!!! و به من سر امتحان منطقي!!!!!!

غول کنکور

 

خواب خوش...

 

وسایل کامل!!!

اعدام!!!

یه عکس هم داشتم مال تقلب سر کنکور بود اما چون یه کم بی حجابی بود نذاشتم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:5  توسط پسر تنها  | 

به به !!! به به !!! اَه اَه !!! اَه اَه!!! خیلی خیلی اَه اَه

امروز امتحان زبان ماشین داشتم. همین الان رسیدم خونه.عجب امتحان بدی بود. از خانم عبدالهی بعید بود این مدل امتحان. به ما که رسید یادش اومد امتحان سخت بگیره. نه که بگم سخت بود نه. سوالاش گیر داشت. واسه رفع گیرش وقت لازم داشت که کم اومد. باید به جای 110 دقیقه 330 دقیقه میداد تا سر حوصله همه سوال ها رو کامل بنویسم. به سوال آخر که رسیدم دیدم یه ربع دیگه مونده و به قول مهران مدیری " و دیگر هیچ ". یاد ندارم سر امتحان سردرد گرفته باشم ولی این بار راست راسی مخم سوت کشید. سر کنکور هم مخم داغ نکرده بود ولی این دفعه راست راسی جوش آورده بود. ترسیدم نتونم تا شب دووم بارم مجبور شدم یه استامینوفن کدئین خوردم. دو بار تا الان بعد امتحان عجیب از جوابش ترسیدم. بار اول ریاضی 1 بود با استاد گلی ( که اگه 100 ترم دیگه دانشگاه بمونم دیگه باهاش کلاس ور نمیدارم) که 10 گرفتم و بار دوم مبانی بود که 20 گرفتم . حالا این دفعه مشمول کدوم حالته خدا عالمه. شایدم حالت سوم (خدای نکرده البته) افتادن رخ بده.تا قبل این امتحان امید معدل بالای 17 داشتم ولی بی خیال.

به قول سامیه سرنوشت " الخیر فی ماوقع " به قول قیصر " هر چه پیش آید خوش آید" و به قول تیمون "غم نخور غصه نخور دنیا دو روزه عزیزززززززززززززم.... غم و غصه رو بی خیال غم و غصه رو بی خیال، هر چه پیش آید خوش است، هر چه پیش آید خوش است" این امتحانی که ازش نمیترسیدم این مدلی شد. خدا آخر عاقبت منطقی و آقای دارویی رو به خیر بگذرونه. آمین!!!!!

خارج از بحث دیشب اسپانیا و به خصوص کاسیاس خودم روی ایتالیا رو کم کرد. نمیدونم چرا بعد فینال جام جهانی با ایتالیا کج افتادم. ولی بالاخره بعد از 80 سال توی روز نحس اسپانیایی ها طلسم شکسته شد. صد تا ایول به کاسیاس و دیگر هیچ!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 18:28  توسط پسر تنها  |